آنروز ها انگار کودک تراز همیشه بودم وآقای عموزاده خلیلی مهربان روی بزرگ و متین بودن من حساب میکرد حتما که به مسوولیت غرفه مجله ای که قرار بود اولین حضوراش را در جمع مطبوعات به نمایش بگذارد،برگزیدم.کودک بودم آقای خلیلی!ودلم گره خورده بود به غرفه روزنامه نوروز که سیب داشت هنوز ودل نمی کندم از آن!نمیدانم چند بار سر زدید وغرفه خالی بود و به روی من نیاوردید؟!شاید هم به قول آرش خوشخو که می گفت:"همیشه بچه شرهارو مبصر میکنن که آروم بگیرن "،دلیل انتخابم همین بود.اما من آرام نگرفتم.
سال تلخی بود یکی ازهمان روزها بود که شرمین همیشه حاضر در نمایشگاه نیامدو هوتن نیامد وسارا عبدی نیامد وحنیف در غرفه نوروز خبرم کردکه مادر شرمین رفته است و چقدر پشیمان شد بعدش از اینکه خبررا به من داده بود.
سال تلخی بود آنقدر ها از نمایشگاه کتاب تهران نگذشته بود که نوروز توقیف شد و سیب سرخ مارا از شاخه بودنش چیدند.من ادای حرفه ای ها را در می آوردم فکر میکردم نباید گریه کنم،(دومین بار بود که روزنامه ام توقیف میشد)تا آقای عموزاده را دیدم.گریه میکرد،حرفه ای گریه می کرد،برای حرفه ای که نوجوان ها مشتری اش بودندومن یاد گرفتم برای چیده شدن تمام سیب های سرخ میشود گریست .سیب شدن اتفاق قشنگی بود،آمدن ۴۰چراغ هم.
حالا ۴سال است که خانه به دوش چلچراغیم.تاریخ تولد چلچراغ به یمن همان غرفه داری برای من چند روزی جلو تراز باقی رفقاست.خانه به دوشی ما سه ساله میشود چون سه سالی هست که درست در حوالی همین تاریخ نشانی مجله صفحه ۲زیر فهرست،تغییر میکند.
پول نداریم،صندلی دستشویی،حتی کاغذ برای نوشتن،برای یک روان نویس ممکن است جانت را در چلچراغ ببازی...چلچراغی اگر باشی همه این هارا هزار بار شنیده ای.
این روز ها ۴خط تلفنمان قطع است.اینترنت نداریم،کامپیوتر ها که مثل همیشه نورمیبارد از سرو رویشان وقت اساس کشی موعود نزدیک میشود،حق التحریربچه ها نمیرسدوآخرین خبر را دیگر همه شنیده اند:وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی سهمیه کاغذچلچراغ را قطع کرده است سهمیه کاغذ دومین مطبوعه محبوب کشوررا به شهادت آمار...
پوز خند میزنم به خبر آخر :"ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم"گر چه چند سالی است که ساده گریستن را به ادای حرفه ای ها را در آوردن ترجیح میدهم.تولدمان به تاریخ من مبارک!
نخ سبز دور مچم بسته ام
که بدانی هنوز هوایی ام
می خواهم دلم را گره بزنم به پنجره ای
که هیچ وقت شفا نمیدهد
فکر کردم من که ۲۴ساله ام و هزار تا هزاران تا ترس بی انتها رو تا امروز به خاطر حرفه ام و فعالیت هام بلعیدم میترسم تازه مثلا خبرنگار حوزه نیروی انتظامی هم هستم وای به روزگار ۱۲ساله ها ۱۳ ساله ها ۱۴ ساله هاوخلاصه همه دختران سرزمین ام.دیروز با آقای ابطحی گفتگوی تلفنی داشتم در باره لایحه حریم خصو.صی که دولت قبل تقدیم کرد و دولت جدید پس گرفت.می گفت حتی فصل به فصل برخورد با حریم خصوصی مردم به طور سلیقه ای متفاوته.بعد رفتم بیرون روزنامه رو دیدم وبی وقفه ترسیدم تا رسیدن به محل کار.تو همین فاصله ترانه جدید ابی رو شنیدم:مثه پروانه ای در مشت/چه آسون میشه ما رو کشت
درآسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
دو نفر امشب با پیام کوتاه کشته شدن عمرو تبریک گفتن ومن جواب دادم بسیار متاسفم!یاد مرحوم دکتر افتادم که جایی گفته بود اگر تاریخ تجربه حکومت علی رو نداشت عادل ترین حکومت های تاریخ حکومت ابوبکرو عمر بود.یاد پدر مادر ما متهمبم میافتم یاد آری اینچنین بود ای برادر که وقتی به اختلافات شیعه و سنی میرسه میگه اینا تقسیم بندی های کثیفبه که خویشاوندان را دشمن ودشمنان را خویشاوند نشون بده ...ما واقعا کجاییم؟اینا دغدغه های ۳۰ـ۳۵ سال پیش شریعتی بود که رفقای ما مدعی گذشتن تاریخ مصرفشن و امروز دوتا دوست روزنامه نگار!!! من این پیام ها رو میفرستن
آرزو میکنم تو فاصله ۴انگشتی بین حق و باطل گم نشیم.آرزو میکنم اون وقتی که داریم از روی پز ارادت به علی این حرفا رو میزنیم یادمون نره علی به جنازه دشمنش در جمل نماز خوند وقاتلش رو قصاص کرد.ارزو میکنم به جای تهی کردن خودمون با نفرین به شیوه امیرالمومنینی دعا کنیم
از جنوب برگشتم،از جبهه های جنوب.یه عالمه دوستای جدید پیدا کردم و خاطره های جدید،دیدنی و شنیدنی...
نوشتم اینبار که بنویسم:به یاد مردی که تنها یک بار دیدنش وتنها چند دقیقه شنیدنش منو تا همیشه بی تاب دیدن اون سرزمین ها کرد،حاج داوود کریمی که تنها روی دیوار یادواره شهدای هویزه رد پای نامشو دیدم.انگار میشه نام ها رو از تاریخ هم حذف کرد. به یاد گمنامی و نام آوریش
سلام.
ازامروز من هم مهمان بلاگستان خواهم بود.