تبليغاتX
سرب - تولدمان به تاریخ من
نوشته هایی به رنگ سرب
اردی بهشت سال ۸۱اولین نمایشگاه مطبوعاتی که ۴۰چراغ هنوز منتشر نشده غرفه داشت،من غرفه دارش بودم،من وسجاد صاحبان زند.اما امیر مهدی ژوله،ایده های جیغ سازی غرفه را داده بود:خط خطی،عاصی،شاکی و چه میدانم شاید از همان روزها متهم.

آنروز ها انگار کودک تراز همیشه بودم وآقای عموزاده خلیلی مهربان روی بزرگ و متین بودن من حساب میکرد حتما که به مسوولیت غرفه مجله ای که قرار بود اولین حضوراش را در جمع مطبوعات به نمایش بگذارد،برگزیدم.کودک بودم آقای خلیلی!ودلم گره خورده بود به غرفه روزنامه نوروز که سیب داشت هنوز ودل نمی کندم از آن!نمیدانم چند بار سر زدید وغرفه خالی بود و به روی من نیاوردید؟!شاید هم به قول آرش خوشخو که می گفت:"همیشه بچه شرهارو مبصر میکنن که آروم بگیرن "،دلیل انتخابم همین بود.اما من آرام نگرفتم.

سال تلخی بود یکی ازهمان روزها بود که شرمین همیشه حاضر در نمایشگاه نیامدو هوتن نیامد وسارا عبدی نیامد وحنیف در غرفه نوروز خبرم کردکه مادر شرمین رفته است و چقدر پشیمان شد بعدش از اینکه خبررا به من داده بود.

سال تلخی بود آنقدر ها از نمایشگاه کتاب تهران نگذشته بود که نوروز توقیف شد و سیب سرخ مارا از شاخه بودنش چیدند.من ادای حرفه ای ها را در می آوردم فکر میکردم نباید گریه کنم،(دومین بار بود که روزنامه ام توقیف میشد)تا آقای عموزاده را دیدم.گریه میکرد،حرفه ای گریه می کرد،برای حرفه ای که نوجوان ها مشتری اش بودندومن یاد گرفتم برای چیده شدن تمام سیب های سرخ میشود گریست .سیب شدن اتفاق قشنگی بود،آمدن ۴۰چراغ هم.

حالا ۴سال است که خانه به دوش چلچراغیم.تاریخ تولد چلچراغ به یمن همان غرفه داری برای من چند روزی جلو تراز باقی رفقاست.خانه به دوشی ما سه ساله میشود چون سه سالی هست که درست در حوالی همین تاریخ نشانی مجله صفحه ۲زیر فهرست،تغییر میکند.

پول نداریم،صندلی دستشویی،حتی کاغذ برای نوشتن،برای یک روان نویس ممکن است جانت را در چلچراغ ببازی...چلچراغی اگر باشی همه این هارا هزار بار شنیده ای.

این روز ها ۴خط تلفنمان قطع است.اینترنت نداریم،کامپیوتر ها که مثل همیشه نورمیبارد از سرو رویشان وقت اساس کشی موعود نزدیک میشود،حق التحریربچه ها نمیرسدوآخرین خبر را دیگر همه شنیده اند:وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی سهمیه کاغذچلچراغ را قطع کرده است سهمیه کاغذ دومین مطبوعه محبوب کشوررا به شهادت آمار...

پوز خند میزنم به خبر آخر :"ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم"گر چه چند سالی است که ساده گریستن را به ادای حرفه ای ها را در آوردن ترجیح میدهم.تولدمان به تاریخ من مبارک! 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:43  توسط محبوبه حقیقی  |